شعر اعتراف با صدای مرحوم حسین پناهی
موضوعات مرتبط با این مطلب :
من بانوی تاجدار عشقم را
که در قصرِ غصه و سوسن سـُـکنا دارد ،
شبانه به کوچه های سرگردانیم دعوت می کنم !
بانوی عشق من ،
با تاج ِ سوسنش
پابرهنه و گرسنه
به کوچه های سرگردانی من می آید !
آخرین بار
او را به جایی بردم ،
تا به وضوح ببیند
اژدهای هزار چشمی را
که بر پیچک ِ هزار پیچ شاخک هایش ،
گنجشکی تنها
گل سرخی را
در آواز پیوسته صدا می زد !
از : حسین پناهی
موضوعات مرتبط با این مطلب :
ما
در هیأت پروانه ی هستی
با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم !
برای زمین ، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست
اگر ردپای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنیم
سرانجام به خودمان خواهیم رسید . . . .
از : حسین پناهی
موضوعات مرتبط با این مطلب :
کهکشانها کو زمینم؟ زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانه ام؟
...معنای این همه سکوت چیست؟
من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!....کاش هرگزآن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!کاش!
از : حسین پناهی
موضوعات مرتبط با این مطلب :
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم! عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم! کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم! سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
از : حسین پناهی
موضوعات مرتبط با این مطلب :